به نام خدا
در کویر خسته تن نجات یافتن یک علاقه نه تنها
محبت را دست یافنتنی میکند "بلکه سرود امید را
شعله ور تر می کند.پس به کدام راه و در کدام مرز
هستی پی یک یاس بروم که نیست و هم چون چه
کسی عشق مرور کنم صفحه به صفحه ودرکدام
ناله مادری از داغ فرزند بشنوم ما نمی توانیم که
احساس کجاست درکدام متن سرود می آفریندومن
همین را میدانم که انسان دریک بیشترعاشقم میشود .
نگاهی که از قلب بیرون می آید و در امید های یک
درخت به انتظارمی نشیند و همین جاست صدای
خورشید که میگفت جهان پر نظم و ره کمی دشوار
ومن درعلم وهستی محبت را سرای علم وهستی را
سرای آفرینش پنداشتم.
و چه زیبا بود آن روز که دیدم نارونی پشت عبور
گل یخ خم به قامت زده بود و باز هم زیباتر دیدم که
کلاغی پی آوازقناری میگشت من زمان رازیبا
توصیف دیدم که در فریاد یک قحطی نجابت را به
زمان هدیه میکرد و تابستان که امیدش فنا رفته کسی
را در جفا رفته و رخسار نگهبانی با پوتین های
چروکین سرد و بی روح است.
این است ضمانت امید در عشق و چون دیری است
این دیر بهاری و چون بهار آمد من همان سر مشق و
یادگار پیر این نگاه شدم و چون نگهبانی به پاییز و
در سردی لبریز و چون پابند حرف بی نشانم کنون
فصلی شدم خسته.
نه خسته از این ره غمگین از این خسته که با پای پیچ
در پیچ " گذر عمر نشان میداد به من که در وصل
تو توصیفی پدیداراست و من هر چه پی وصل تو
می گردم هنوز چیزی به نام محبت ندیدمو تو همین
طور میروی و از تو آخر می پرسم به کجا نسیم را
در پی ناز انگشتان باد میبری و جوابی که تو خواهی
داد فرصتی است برای گذری دیگر پس من به دنبال
آن گذر آهسته راه می افتم و در راه با خود میگویم
ای کاش شقایق کمی از درد خودش را به همه مردم
شهر هدیه میداد.بله عمر میگذرد و چون کسی نیست
که تا ثانیه ها قدرش را بداند او در وصل خود سوزد
و مردو غافل از این سوختن که هر چه بادا باد و من
در خلوت تنهایی این عمر بی تکرار قدم هایم سبکتر
شد.