نئشه زندگی

به نام خدا

امشب دوباره چشمت معنای تازه دارد

 

غوعای بوسه هایت آهنگ ساده دارد

 

امشب تو باید بی انتها بسازی

 

از انزوای این تن باید خدا بسازی.....

 

باید سکوت شب را قربانی صدا کرد

 

در کوچه باغ ایمان باید ((خداخدا))کرد

 

باید دوباره بر من اشک خدا بباری

 

باشد که نشئه باشم از اشک زندگانی.....

 

از بوی خوب خانه باید ترانه ای ساخت

 

در کوچه قدیمی با قلب کودکانه

 

باید ترانه سر داد باید ترانه سر داد

قضاوت واپسین

به نام خدا

به کدامین سو خیره ای

 

ای الهه تنهایی من

 

و نگاه مضطربت را به کدا م آشیانه دوخته ای؟

 

این قوم بد سگال دیریست مسیح را به صلیب کشیده اند

 

دیریست کرکسان آسمان شهر را به سیاهی کشانده اند

 

خورشید عاطفه سخت بیمار است

 

و در خوابگاه مغرب بستری است

 

دیریست دختر مهتاب آخرین بوسه هایش را

 

به سختی نثار زمینیان می کند....

 

و اینک من یکه و تنها منقار آخرین کرکس را

 

به قضاوت نشسته بود که ناگاه

 

دژخیم مرگ آخرین تازیانه اش را

 

چنان بر گرده ام کوبید

 

که مرا دیگر یارای نفس کشیدن نبود

دختر همسایه

به نام خدا

توپ پر بادم را می فرستم به هوا

 

وسط شیشه همسایه فرود می آید

 

ای وای خاک عالم به سرم

 

دختر همسایه آدم کله خری است

 

هر چه باشد پدرش صاحب خانه ماست

 

پدر مفلس او

 

صاحب میتسو بیشی است

 

پدر ساده من داغ یک کره الاغ

 

روی پیشانی ذهنش مانده است.

آزار

به نام خدا

یاد آن روز که عشق

 

جامه چرک ریا را پوشید

 

شرک ایمان را کشت

 

دست آلوده تو پاکی پنجره ام را آغشت

 

یاد آن شب که صدایت آسمان را لرزاند

 

و تو فریاد زدی عشق دروغی است بزرگ

 

یاد آن کوزه پر آب که از دست تو افتاد و شکست

 

اشک من جاری شد،به سیاهی پیوست

 

راه فردا را بست،روح بیمار مرا سخت می آزارد

دفتر کودکی ها

به نام خدا

لحظه ی رویش عشق

 

چشم هایم چه بی انتها بود

 

در سکوت خدا گونه تو

 

نغمه ای آشنا می شنیدم

 

لحظه ای بی ریا بود

 

گرمی دست هایت کودکی های من را ورق زد

 

دفتر نقاشی،یک سبد،یک گنجشک،یک بغل آزادی

 

قیل و قال شب عید،شور و غوغای بازی

 

از نگاه تر خاک روشنی می تراوید...

 

لحظه ی رویش عشق

      

                             چشم هایم چه بی انتها بود

 

به نام خدا

یادت می آید که به تو هی گفتم غلط کردم غلط کردم

تو هم گفتی غلط کردی دلم را خون جگر کردی مرا

بازیچه ای  بی بار بن کردی سکوتم را تماشا و دلت

را جای شیطان صفتی کردی و اگر می خندم خنده ام

 از درد و اگر می گریم گریه ام از آه است .

 

تو نمی دانی که صف نانوایی این کوچه گنجشک می

دهد تو نمی دانی که محبت آسمان را شبی ۱۰۰۰

تومان کرایه می کندو تو نمی دانی که التماست کردم

تو نمی دانی که بیهوده شکستم من اسیر جذبه ی چشم

 تو هرگز نیستم و کاش می امدی و می گفتی

دوستم داری........

من رفتم میروم جایزنیست من رفتم من رفتم و حدیث

 گفتم گوش کن حرف دل من این نیست حرف دل من

 را باد برده که برای تولدش هدیه بخردواگر دردی

هست درد این وحشت بی انس شب است که مرا

باخود به سیاهی می برد و باز من التماست می کنم

 

 

تو را به خاطر عشق برگرد

پیام زن فاحشه

به نام خدا

خیابان ها ی شهر روزی دوباره را آغاز میکنند

 

و من چنان بیننده ای مبهوت سخت در کار تماشایم

 

سپوری افیونی

 

باقیمانده عدالت را به زباله دان میریزد

 

هوای مه الود زمستان

 

سرمای لجوج حاکم بر قلب ها را  دو چندان میسازد

 

در خیابانی نزدیک دختری نا بالغ عصمتش را به

 

قیمت ارزانی می فروشد

 

حسرتی جانکاه تمام سلول هایم را به لرزه می اندازد

 

مردی صبوربرای همیشه در پشت چراغ قرمز 

 

می ماند.

 

و زنی شکیبا افسانه زیست را برای کودکان تکرار

 

می کند.

 

و صدای این تکرار در خیابان های شهر می پیچید

 

جوانی زیبا دار دانایی را بر گردن خود می آویزد

 

نم اشکی میریزم و میگذرم

 

به ناگاه روسپی زنی نگاهم را میدزدد

 

احساس میکنم چنان سگی گرسنه  وجودم را می بلعد

 

سرود دروغین خنده را بر چهره ام تکرار می کند

 

باران به آرامی شروع به باریدن می کند

 

به گمانم  فرشته ای زیباست

 

که در سوگ زنی فاحشه می گرید

 

آخرین پیام کوچک او را

 

در شعر خویش تکرار می کند

 

 نه تنها زندگی که مرگ نیز دروغ کوچکی بیش نیست

میهمان آیینه ها

به نام خدا

من امشب میهمان خلوت آیینه ها هستم

 

تو را با خود به ژرفای شب آدینه خواهم برد

 

تو را امشب به معنای نگاه ساکت آیینه خواهم برد

 

و قلب مهربانت رابه آن سوی خدا پروازخواهم داد

 

تو را از زندگانی پُر

 

و از راز خدا سرشار خواهم کرد

 

من امشب بوسه هایت را یکایک قاب می گیرم

 

صدایت را به شهر ساکت آیینه ها تقدیم خواهم

کرد......

 

من امشب میهمان خلوت آیینه ها هستم

 

من امشب بی نهایت را به زیر پلک هایم لمس دخواهم کرد.

 

با تشکرلطفا نظر خود را بنویسید

لحظه ای صبر کنیم

به نام خدا

             لحظه ای صبر کنیم

بنویسیم که احساس کجاست واگرپای سکوت می مانیم

 نگوییم فریاد کجایی و کسی را به نگاهی نوازش

 نکنیم کاش می شد که به آسمان نگاهی بکنیم به همه  

 مردم شهربه شکوفه های این قلب یخی کاش میشد

 ته بن بست بلوغ به کلاغهای سیاه شک بکنیم ونگوییم

 کجایی هستیم که زمستان این بی حرمتی را لطمه

خواهد زدو اگر بال کبوتری شکست پی مرحم باشیم

که صداقت جاری است واگربازاگر سحری برخیزیم

قامتی بندیم ونمازی خوانیم و چه زیباست لحظه ای

له مردم ایمان بدانند محبت کجایی هست در ته باغ

 خورشید از سکوت نپرسیم که تو کی آمدی بپرسیم

 شب را که به رقص مهتاب بردی و چشمانش را

اسیر کردی و نگاهش را فریب دادی آوردی که شبم

می گذرد رازی که اگر فاش شود دست بی رحمی باد

کتکش خواهد زد و بیاییم به آن کودکی کم فرصت

قصه ای یاد کنیم  و بیاییم زمستان باشیم پُرسردی

پُرنرمی پُر آغوش کاش می شد دل نشکنیم که بهارم

بلد است و کتابی باقی و بگویم کجایی عشق که

نگهبان کتاب من خوابش برده و موش شناسنامه اش

را خورده و با تو هستم کجا میبریم ای روزگار 

بی امید من هنوز معتقدم می شود عشق به فردا

آموخت و اگر باز پرسی بشویم نگویی عجب دیوانه

 صفت گول زدی ما را تو.

 

 به نگاهی تسلیم شویم که در ان خلوت یک باغ نمایان

 باشد و آخرش سکوت قاضی باشد مردمم میدانند که

نیلوفر چه گلی است اما چرا پر پر میکنند و باز

مردمم میدانند لیلی چه کسی است پس چرا یادی از

 این اعجوبه نمی کنند و باز مردمم میدانند که فردایی

 هم هست پس چرادرنگاه شیطان غوطه ورهستند .

و نوشتم من و تو هم خواهی گفت وخواهی نوشت و

 خواهی خواند و عمر میرسد به و ۴۰و ۵۰و حاصل

چندین فرزند و نواده و این است ضمانت زندگی و من

 بازهم در این سوال کم هوش می مانم و در ذهنم

میپرسم کجایی عشق و جوابی نیست .چون جوابی

برای عشق نیست که عشق دروغی است بزرگ...  

  



 
ً

 

رحم كن

به نام خدا

با چه ترسي بي تو دور از چشم تو ميزيستم

 

من حريف جذبه ي چشم تو هرگز نيستم

 

رحم كن تا شب بي جنبش بي حو صلگي

 

پشت اين پنجره خالي قابم نكنه

 

دارم از فكر رسيدن به تو آباد ميشم

 

تو بيا كه باد ولگرد خرابم نكنه

 

رحم كن دست تو پر پر شدن و مي فهمه

 

رحم كن چشم تو ايثار منو مي فهمه...........

 

اين شعر خيلي معني و مفهوم داره من كه خيلي اين شعر

 

رو دوست دارم شما چطور؟

فریاد مرد غریبه

به نام خدا

در کویر خسته تن نجات یافتن یک علاقه  نه تنها

محبت را دست یافنتنی میکند "بلکه سرود امید را

شعله ور تر می کند.پس به کدام راه و در کدام مرز

 هستی پی یک یاس بروم  که نیست و هم چون چه

کسی عشق مرور کنم صفحه به صفحه ودرکدام

 ناله مادری از داغ فرزند بشنوم  ما نمی توانیم که

احساس کجاست درکدام متن سرود می آفریندومن

 همین را میدانم که انسان دریک بیشترعاشقم میشود .

نگاهی که از قلب بیرون می آید و در امید های یک

 درخت به انتظارمی نشیند و همین جاست  صدای

 خورشید که میگفت جهان پر نظم و ره کمی دشوار

 ومن درعلم وهستی محبت را سرای علم وهستی را

 سرای آفرینش پنداشتم.

 و چه زیبا بود آن روز که دیدم نارونی پشت عبور

 گل یخ خم به قامت زده بود و باز هم زیباتر دیدم  که

کلاغی پی آوازقناری میگشت من زمان رازیبا

 توصیف دیدم که در فریاد یک قحطی نجابت را به

زمان هدیه میکرد و تابستان که امیدش فنا رفته کسی

را در جفا رفته و رخسار نگهبانی با پوتین های

چروکین سرد و بی روح است.

 این است ضمانت امید در عشق و چون دیری است

این دیر بهاری و چون بهار آمد من همان سر مشق و

 یادگار پیر این نگاه  شدم  و چون نگهبانی به پاییز و

 در سردی لبریز و چون پابند حرف بی نشانم کنون

فصلی شدم خسته.

نه خسته از این ره غمگین از این خسته که با پای پیچ

 در پیچ " گذر عمر نشان میداد به من که در وصل

 تو توصیفی پدیداراست و من هر چه پی وصل تو

می گردم هنوز چیزی به نام محبت ندیدمو تو همین

 طور میروی و از تو آخر می پرسم به کجا نسیم را

در پی ناز انگشتان باد میبری و جوابی که تو خواهی

 داد  فرصتی است برای گذری دیگر پس من به دنبال

آن گذر آهسته راه می افتم و در راه با خود میگویم  

 ای کاش شقایق کمی از درد خودش را به همه مردم

 شهر هدیه میداد.بله عمر میگذرد و چون کسی نیست

که تا ثانیه ها قدرش را بداند او در وصل خود سوزد

و مردو غافل از این سوختن که هر چه بادا باد و من

در خلوت تنهایی این عمر بی تکرار قدم هایم سبکتر

 شد.

 

 

              در مورد مادر و فرزند شهیدش

                 

 

 

و من می نویسم چون  نوشتن است که باقی میماند از کجا شروع کنم و در کدام خط پی نوشتن سلام باشم از کدام کلمه بگویم و در چه سطری بنویسم ،من از کدام موضوع ودر مورد کدام شکفتن خط ببرم ولی من فکر که میکنم ته اون بهار نوشتن که میشه دلت رو خالی کنی  یه مطلب زیبا رو می خوام بنویسم در مورد کسی میخوام بنویسم که شاید ما و یا همه انسانها یه جورایی مدیونشیم و نمیتونیم ساده  دل هامونو از اسمش پاک کنیم.

شاید تا حالا فهمیده باشین میخوام در مورد چه کسی بنویسم  ،در مورد مادر کسی که هر چی داریم و نداریم مدیون بودن او هستیم مادر ،کسی که با تمام سختی ها مبارزه میکنه تا یه بچه سالم رو به دنیا  تقدیم کنه و بعد ها اون بچه بشه افتخار اون مادر و این کاری هست که همیشه ادامه داره.

بعضی وقت ها دلم میسوزه که مادر هایی دیگه پسر هاشونو نخواهند دید و باید هر پنجشنبه به سر مزار شهیدشون برن و خیلی مادر ها هستند که پسراشون مفقود شده و هر روز کنار پنجره خواهند نشت تایه نفر خبر اومدن پسر شونو بهشون بده .ولی دیگه کسی نیست که بیاد و بگه.

 انتظار مادر خیلی زیاد یا به راحتی بگم صبر مادر خیلی زیاده اما اون ها هم یه صبری دارن ولی هیچ وقت اثری از پسری نیست تا بیاد و به این انتظار پایان بده .بله این سرنوشت یک مادر و واقعا سخته و من دلم میسوزه که چرا عید که میشه جای خالی پسر یه سکوتی رو تقدیم خونه میکنه .

مادرم به همون رسم قدیم جای پسرش یه گل سرخ قشنگ میذاره با یه عکس که یه کم کهنه شده اما واسه مادر هزار هزار تا خاطره داره و همیشه جاشو سر سفره هفت سین خالی می کنن آخ چه سخته ما که نمی فهمیم که اون مادر ها چی میکشن و چه غمی رو تحمل میکنن  و هیچ وقت نخواهیم فهمید .

 

به راستی که  که مادران زیباترین آهنگ عشقند و بهار تا بهار میعاد دوباره در کنار مزار شهیدی که  عاشق شهادت بود میبندند و من تازه میفهمم که بهشت زیر پای مادران است این نثر تقدیم به تمام مادران پر افتخار میهن که هر کدام گلی را به جامعه دادند تا ما زنده باشیم و فقط با یه صلوات و یه فاتحه روح اون ها رو شاد کنیم و چه زیباست اون لحظه که انتظار پایان برسه.

 

به نام خدا

                      خواهش

تو چه زیبایی ،عشق

 

و چه نازیبا من!

 

تو سرا پا بیدار،غرق در رویا من!

 

ای شکوه زیبا،باغ سر سبزی ها!

 

سایه سرد تو را با عطش مینوشم

 

با تمام احساس غنچه سرخ تو را میبویم

 

می بوسم

 

خواهشم را دریاب،مرغ ایمان مرا

 

شعر آزادی ده،تا مرا از ده غم

 

سوی آبادی باقی خواند

                   

                      خواهشم را دریاب............

 

 

زادگاه و قتل خورشید

به نام خدا

                       زادگاه

تو کجایی هستی؟

 

اهل آبادی عشق،سرزمین شادی

 

ریشه ام در پاکیست....

 

پدرم هر جاییست،مادرم فاحشه نیست

 

راستی! ((تو))کجایی هستی؟

 

اهل آبادی تو!

 

                    قتل خورشید

 

این شب لعنتی گویی خیال رفتن ندارد

 

خدای من !

 

نکند حاکم سیاهکار تردید

 

فرمان،قتل خورشید را صادر کرده باشد

 

نکند دست های تاریک شب

 

آفتاب را زنده به گور کرده باشد.

 

نکند این سکوت سنگین گواه بر مرگ نور باشد..........؟

 

  از شما خواهش دارم که این دو شعر بالا را دقیق بخوانید

ونظرتان را برایم بنویسید متشکرم.

 

                              

 

به نام خدا

چه دشوار است

 

انسان وار زیستن

 

در سرزمین مترسک ها

 

آن جا که به نگاهی به نام عشق

 

فریبت میدهند و به دروغی به نام محبت

 

دشنام.........!

ستاره ای ستاره

 به نام خدا

هر آدمی تو دنیا

توی هفت آسمون

میون ابر پاره

تو تعدادی ستاره

یکی ستاره داره

ستاره مهربون

همون که همدم ماست

همدم تنهای هاست

مهربون مثل خداست

من عاشق ستاره ام

عاشق هرچی نوره

تو مهمونی ابر ها

من عاشق ستاره ام

...

 

 

به نام خدا

                   اگه امشب تو بیایی

اگه امشب تو بیایی

میشه گلدون های خالی

از صداقت تو لبریز ،بوی خوب بودن تو

 خونمونو پر می سازه از اقاقی

  

اگه امشب تو بیایی

دفتر خاطره هایم که غبار روسیاهی

چهره اونو پوشونده

پر میشه ،پر از قشنگی

میشه از خواب تو رنگی

 

اگه امشب تو بیایی

به کلام آشنایی

به فجایع جدایی

می زنی رنگ خدایی

                            اگه امشب تو بیایی.......

 

                     

                      

                    

 

به نام خدا

                         زندگی

زندگی یعنی کشک  

         

زندگی یعنی عادتی زنانه 

   

خنده های کودکانه بر لب مرد کثیف

 

و فریب دختری پاک و نجیب

 

ـــزندگی یعنی عشق

 

زندگی یعنی ((تو)) یعنی من

 

زندگی یعنی آن کودک زیبا

 

                                     که فردا می گوید :بابا!

به نام خدا

                      وداع

نمی دانم که راز دانه گندم

 پس از من فاش خواهد شد؟

 

                                و یا ابهام این قصه.......

                     به بام آسمان بر جای خواهد ماند

 

و بر آیندگان تکرار خواهد شد؟

ولیکن خوب می دانم وداع با زندگانی

 

                      درغروبی سرخ و پاییزی

                    و در رنگین اتاق سرد رویاهاست

 

و آنگه زیر انگشتان مایوسم

زمان را لمس خواهم کرد.

 

به نام خدا

                  تا به کی

 

تا به کی در خویش پنهان تا به کی

                           یاوه و افسانه خواندن تا به کی

در طلوع زندگی تنها و سرد

                            انزوا از آشنایان تا به کی

روز و شب ها در نگاه آشنا

                              دیدن تندیس انسان تا به کی

هر زمان عکس خدا در آسمان

                         دیده بر تصویر شیطان تا به کی

چهره گریان و سیلی خورده را

                           در نقاب خنده پنهان تا به کی

  به نام خدا

                         خنجر کینه

 

زنگ فریاد مرا گوش کنید،انسان ها!

 

بوی پوسیدگی فکر شما

 

طفل احساس خدا را هم می آزارد 

 

من  دگر خسته شدم......

 

دست نا پاک شما،جامه پاک مرا

 

از تنم بیرون کرد

 

خنجر کینه تان جگرم را خون کرد

 

من دگر خسته شدم ،من دگر خسته شدم.

 

 

 

من که خیلی از این شعر خوشم میاد شما چطور حتما بخونین

 

 

 

به نام خدا

                       همسایه بالایی

مادرم می گوید دو قدم پایین تر

 

خانه دختر همسایه است

 

و نکاح ،سنت پیغمبر

 

اما.....

 

او نمی داند، من عاشق دختر همسایه بالا دستم

 

من به همسایه بالایی مان سخت عاشق شده ام

 

 

به نام خدا

آرزو

کاش میشد دختر شاعر عشق

 روی این سو می کرد

 و به تنهایی من نقطه پایان می داد

 کاش می شد پسر بالغ مرگ

 شیطنت کم می کرد،و لب های حیات

 بوسه کمتر می زد......

 کاش می شد در شبی  آدینه

 در ته آیینه ها چهره خود را گم کرد

 کاش می شد در ده خا طره ها

کودکی ها را یافت ،پشت ابهام زمان

 خویش را پیدا کرد.

 

  به نام خدا

این غریبه آشناست

آی مردم که به آبادی عشق آتش انداخته اید

سبزی باغچه ها ، آبی پنجره را سوخته اید!

آی مردم که از آبادی ایمان

سوی ویرانی شک تاخته اید،لحظه ای صبر کنید!

این غریبه آشناست،این غریبه آشناست

این دو چشمان خراب،روزگاری پر آبادی بود

این نگاه ناشاد ،لانه شادی بود!

چشم هاتان پر نور ،دست هاتان پر آزادی باد.

هر چه د ارم از خویش ،همه اش مال شما!

آی مردم به خدا ،آی مردم به خدا

این غریبه آشناست ،این غریبه از شماست

فریادم چه بلند!آرزویم چه عبث!

مردم آبادی عهد با پنجره را بشکستند

به صف شب زدگان پیوستند.......

لیک من عهد با پنجره را نشکستم

و هنوز در ته بیشه روز

خواب یک باغچه را میبینم.

خواب آبی بلند،خواب آن روز بزرگ

کز سوار خورشید ،قدحی نور طلب خواهم کرد

جرعه ای مینوشم و جرعه ای دیگر را

برسر و صورت تاریک جهان میپاشم

نه دگر تاریکی و نه دگر ابهام

چشمه ای روشن و پاک،روی آگاهی عشقم جاری

این زلال آبی ،قصه درد مرا

تا ته باغ صدا خواهد برد

و در آن روشنی بی پایان ((زیبایی))ــدختر پاک خداــ

قصه را خواهد نوشید

او به مهمانی من خواهد آمد

روح بیمار مرا ،مرهمی خواهد داد

و برایم از فردا،جشن نور و گرما

قصه ها خواهد گفت،شعرها خواهد خواند

 

 

           من منتظر نظر شما در مورد شعر هستم