سلام باد
به نام خدا
نام نثر:سلام باد
به همان نگاه كه چشمانش به وجود گل يخ پاسخ داد و دريچه ي مسدود عشق را با پر سه ي وجودباز كرد و كهنگي را از صداي باد گرفت تا پيراهن چروكين را بيرون كند و با حرف هاي صادقانه و با تمنا به ذهن كودكي كه براي به دست آوردن يك بادبادك خيال هاي بسيار جذابي ميكند سلام كرد ....
و يادم به سكوت ياس افتاد كه در آن بخار هاي اشك آلود، صداي تپانچه ي محبت را به پدر بزرگنسيم هديه داد تا كينه هاي اميد از نگاه مسافر خسته پي كاري برود و مثل همان چشمان، يك لحظه در چشم باد خيره شد و به نگاه مسافر خسته سكوت را تا دو راهي نجابت برد و نگفت ازدرد مادر بي كسي كه چه شلاق سختي است زمستان وقتي كه به نسيم لبخند ميزند و جوابي نمي شنود ...
و همان لحظه كه با تمام گريه هاي بي نياز خودش را به سر انگشت نگاه گل يخ رسانيد يادش رفت كه بگويد كجا محِّبت ،رقص باد را بدون سلام به مادر بي كسي تقديم مي كند و سپس به سمت همان جذبه ي سكوت رفت و ناگه يادش به همان چشماني افتاد كه قصه ي خواهش را تا مرز بي كسي می برد ...
و زماني كه مي فهمي شقايق به صلابه ي وجود خودش هم تجاوز مي كند به ياد لحظه اي بیفتی كه بيداد همان نگاه تو را تا حسرت اتاق خالي برد، و يادم افتاد كه نسيم به من ياد نداد كه به فكر بلور هاي تنديس همان درخت بيد در تاريكي باشم و آيا سلام حق باد بود يا چشمان كسي كه بهپروانه شدن نرسيد و باز ياد من باشد به هر پروانه گل ياسي بدهم تا كه مرا نزد صداقت ببرد وبگويد كه پشت بي مهري هاي سكوتي پر لبخند هم هست اما يك چيز تو بگو اي صداقت راستی را چه كنيم وبه كدام كوچه راه خود را از سر گيريم ...
