فروغ فرخ زاد
به نام حق

نام شعر:نگاه کن
اثری ماندگار از: فروغ فرخ زاد
نگاه کن که غم
درون دیده ام
چگونه
قطره قطره
آب می شود
چگونه سایه
سیاه سرکشم
اسیر
دستِ
آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم
خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
در اتـــــــــاق کــــــــوچکم پا مــــی نهد
بـــعدِ مـن با یــــاد مــــن بیگـــــــا نه ای
در بر آیینه مــــــــــی ماند به جــــــای
تار مویی،نقش دستی ،شانه ای!
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چــه بـرجــا مانده ویران مـــی شود
روح مــــــــن چون بــــــــــادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود!
می شتابند از پی هم بی شکیب
روز ها و هفتــــه ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامـــــه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
می خزند آرام روی دفتـــــــــــــــــــرم
دستهایم فارغ از افسون شـــــــــــــــعر
یاد می آرم که دستـــــــــــان تـــــــــــو
روزگاری شعله میزد خون شعر!
خاک می خواند مرا هر دم بخویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقــــــــــانم نیــــــمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند!
بعدِ من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای مــــــــــن
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفترهای من!
زندگی کردن
تلف بودن
نطفه ای را پرورش دادن
برای زندگی کردن
و این تکرار تکرار است.

