به نام خدا

دوباره از غم مردم  شدم در یاد گندم گم

 

پدر را یاد آوردم چگونه بوسه تلخی به مادر داد

 

و مادر نیز به رسمی عادتی دیرین زدش دامن

 

پس از یک ناله شیرین به خود آمد

 

سپس آهسته پاسخ داد:آری هست...

 

و در آن لحظه در آن شب

 

دست هرزه شهوت

 

ورق زد قرعه ی فردای بد بختی به نام من